تبليغاتX
من و تو در گذر حادثه ها

من و تو در گذر حادثه ها

.......لحظه ی دیدار نزدیک است

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران تا از دلم بشویی غم های روزگاران
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 4:44  توسط زهرا   | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 0:11  توسط زهرا   | 

مجتبی جونم عاشقتم
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 0:4  توسط زهرا   | 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

روز میلاد…

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 0:3  توسط زهرا   | 

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عكس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های كهكشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یك شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بكنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

عزیز من تولدت مبارك!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 0:0  توسط زهرا   | 

مجتبی جونم 

تنها دلیل زنده بودنم

 تولدت مبارک

 ان شالله به همه ی آرزوهای قشنگت برسی

خیلی دوست دارم خیلی زیاد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 23:55  توسط زهرا   | 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 23:50  توسط زهرا   | 

مجتبی جونمدلم خیلی واست تنگ شده

بیقرارم واسه چشمات

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 21:49  توسط زهرا   | 

نبودی ناز عکساتو کشیدم

نبودی طاقت بغضم تموم شد

هزار بار عاشقی را دوره کردم

تو این شبها که بی چشمات حروم شد

چه شبها که شدم خیره  به جاده

چه شبها که شکستم بی تو تنها

 به عشق دیدن تو این چشا را

نذاشتم روی هم یه لحظه حتی

خیلی تورو دوست دارم می خوام اینو بدونی

نمی زارم یه لحظه ام بدون من بمونی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 23:8  توسط زهرا   | 

سلام آقایی  ماهم الهی دورت بگردم دلم داره واست پرمی کشه دیروز رفتی خونه نمیدونی چه حالم پرم ز دلتنگی کاش میشد باهات حرف بزنم الان زنگیدم ولی نمی تونستی حرف بزنی بغض داره خفم می کنه  مجتبی خیلی دوست دارم  دلم خیلی واست تنگه بوووووووووووووووووووووووووووووووس

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 2:59  توسط زهرا   | 

چشم هایم زشکوفایی عشق تو فقط می خواند
کاش می دانستی
عشق من معجزه نیست
عشق من رنگ حقیقت دارد
اشک هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد
کاش می دانستی
دختری هست که احساس تو را می فهمد
دختری از تب عشق تو دلش می گیرد
دختری از غمت امشب به خدا می میرد
کاش می دانستی
تو فقط مال منی
تو فقط مال همین قلب پر از احساس منی
شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمی دانی من
چه قدر عشق تو را می خواهم
تو صدا کن من را
تو صدا کن مرا که پر از رویش یک یاس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم
کاش می دانستی
شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاک افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم که حقیقت داری
تا بدانم که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری
باز هم این همه عشق
این همه عشق برای دل تو ناچیز است
آسمان را به زمین وصل کنم؟
یا که زمین را همه لبریز ز سر سبزی یک فصل کنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم
به خدا تو نباشی
بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 23:12  توسط زهرا   | 

 

فکرشو کن یه شب باهم یه گوشه ایی تنها باشیم

با چهار تا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم

من باشم و تو باشی و یه جفت دلای بی قرار

فرصت خوبه انتقام از لحظه های انتظار

از لحظه های انتظار

فکر شو کن عشق من به اون شبه پر التهاب

چشماتو روی هم بزار امشب به یاد من بخواب

فکرشو کن دستای من رو قلبه تو جوون بگیره

دل دلِ بی قراره تو ، تو سینه اروم بگیره

نه ساعتی باشه که شب سر بره و تموم بشه

نه هیچ کسی سر برسه ثانیه ایی حروم بشه

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 23:11  توسط زهرا   | 

دلم می خواد امشب تا صبح فقط بشینمو ساعت و نگاه کنم  دلم می خواد همه ی ستاره ها رو یکی یکی از آسمون بدزدم تا هرچی زودتر خورشید من سر بزنه دلم می خوااااااااد هر چی زودتر صبح برسه خیلی بیقرارم مجی زود بیا قربونت برم الهههههههههههی نفس عسل جیگر زندگی من
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:55  توسط زهرا   | 

چشم انتظار


امشب دلم را می تکانم پیش پایت
چیزی ندارم من بجز این دل برایت

امشب گلوی زخمی ام را می سرایم
یعنی تمام غربتم را در هوایت

می خواهم امشب سالها خاموشی ام را
آرام بـــــردارم بــــــریزم در صـــــــــدایت

ای با دل من آشناتر از من ای خوب
دیری است تنها مانده اینجا آشنایت

دیری است بی تو کلبه ام تاریک مانده است
بگشـــــای بر من روزنـــــی از چشــم هایت

چشم انتظار چشم زیبای تو تا چند
تا چند محــــروم از نگاه دلــــربایت

بر من اگر یک لحظه می تابید چشمت
در زیر شمشیر تو می گشتم فدایت

وقتی نگاه شرقی ات می بارد از مـــهر
من کیستم؟ خورشید می افتاد به پایت

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:48  توسط زهرا   | 

شوق دیدار تو را قاصد بی رحم چه داند ؟

 آنقدر شوق به دیدار تو دارم که خدا می داند و بس

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:34  توسط زهرا   | 

تورا من چشم در راهم

سلاااااااااااااااام وای دارم از خوشحالی بال در میارم بااااااااااااااال خداجونم شکرت خداجون شکرت که می تونم بعد ۳ ماه مجتبیاییمو ببینم وای هنوز باورم نشده که فردا مجتبی میاد خیلی خوشحااااااااااالم امشب اومدم خوابگاه که فردا بتونم زودتر ببینمت مجتبی اگه بدونی چه حالم بالاخره انتظار تموم شد فردا چه روز قشنگ و دوست داشتنیه یه روز از صبح تا شب باهم اوووووووووووه خیلی کار داریم قراره کلی بریم بگردیم  کاش امشب زودتر صبح بشه کاش زودتر ببینمت چشم انتظارتم  بدجور ان شاالله به سلامتی میرسی و دیگه صفا سیتی بندر 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:13  توسط زهرا   | 

سلام آقایی ماهم سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت آقایی چرا خوب نمیشی خیلی غصه دارم الان باهم حرفیدیم ولی توهمش سرفه می کردی الهی فدای گلوتبشم من پیشی ملوسم خوب بالاخره شاخ غولو شکستمواون کاریی و که قرار بود انجام دادم نمی دونم یه حس خاصی دارم هم ذوق هم......دلم می خواست بیشتر باهم بحرفیم ولیخوب تو غذات رو گاز بود آشپز باشی من الهی قربون دست پختت بشم جیییییییییگرم  و توام سفارش می کنی که نباید خیلی از تل خونه بزنگم منم بحرفت گوش کردمو خداحافظی کردیم

امروز از صبح اینجا کلی بارون اومد بد نبود واسه تغییر  روحیه من که عالی بود آقا مجی زهرات بدجور دلتنگته به امید دیدار ثانیه هارو می شمارم

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 3:52  توسط زهرا   | 

عشقم مریض شده

سلام مج مج خودم سلام جیگر خودم الهی قربونت برم که مریض شدی عسلم خیلی غصه دارم  وقتی مریض می شی دنیام تیر ه همیشه الهی دور قدوبالات بگردم هستی من الان باهم حرفیدیم ولی انگار تو خواب خواب بودی اصلا حال نداشتی حرف بزنی فدای صدای گرفتت بشم که اینقدر نازه . کاش پیشت بودم واست سوپ می پختم آبمیوه می گرفتم  پرستاریتو می کردم ولی افسوس.......

اشالله زود زود خوب میشی مجی سرحال خودم میشی فدای گلوت بشم من 

دلم خیلی واست تنگیده واسه چشای خوشگلت واسه اینکه تویه سکوت ممتد فقط کنارت بشینم و نگات کنم به امید روزی که ببینمت ثانیه ها رو میشمارم 

خیلی دوست دارم فانوس شبهای تارم 

------------------------------------------------------------------------------------------

خداجونم به خاطر همه ی خوبی هات شکرت به خاطر همه ی نعمت هایی که بهم دادی صدهزار مرتبه شکرت  خداجونم به خاطر همه ی چیزهایی که بهم ندادی هزاران بار شکرت  خداجونم به خاطراین همه انتظار و دوری از عزیزترینم شکرت 

می دونم من خیلی ناشکرم می دونم که اصلا بنده خوبی نیستم خداجونم منو به خاطر همه ی ناسپاسیم ببخش خدای مهربونم منو به خاطر همه ی بدی هام ببخش خداجونم کمکمون کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:45  توسط زهرا   | 

سلام مجی جونم سلام آقایی ماهم .

الان سر کلاسی و من خونه تنهام خیلی حیف شدکه نمی شه با هم بحرفیم البته تو خیلی خوشت نمیاد تویونی باهم بحرفیم الهی دورت بگردم دیروزم به خاطر همین موضوع از هم ناراحت شدیم نمی دونم تقصیر کی بود ولی خوب هرچی بود تموم شد دیروز رفتم دکتر و تو خیلی خوشحال شدی که مشکلی نیست وخیالت راحت شدی دیشب کلی سفارش کردی که داروهاتومنظم بخوری منم بهت قول دادم که بخورم امادکتر که گفت مشکل اصلی من چیه یه جورایی  گره به دست تو باز میشه توام از این موضوع خیلی خوشحال بودی کلک خان فدای خنده ای خوشگلت بشم من مهربون

مجینفس واسه دیدنت ثانیه شماری می کنم کاش زودتر بتوی بیایی پیش خیلی چشم انتظارتم شوهر ماهم به خاطرهمه ی مهربونیات ازت ممنونم  کاش بتونم مونس خوبی واست باشم .

خداجونم هزار مرتبه شکرت به خاطرهمه ی خوبی هات و هزاران هزار بار شکرت به خاطر اینکه به من مجتبی دادی خیلی دوست دارم به خاطرهمه چیزایی که بهم ندادی چون مصلحتش نبود  خیلی دوست دارم به خاطر همه ی چیزایی که قراره بهم بدی ولی هنوز وقتش نرسیده و خیلی دوست دارم به خاطر اینکه طعم انتظار و دوری از عزیزترن کسمو بهم می چشونی تا وقتی واسه همیشه پیشش بودم قدرش بدونم خداجوووووووووووووووووووووووووووووووووووونم از ته دل شکررررررررررررررررررررررت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:28  توسط زهرا   | 

سلام مجی جونیم الهی دورت بگردم آقایی نمی دونی چه احساس خوبی دارم هیچ وقت اینقدر شاد و سرحال نبودم دارم از قشنگی های عشقمون جون می دم واااااااااااااااااااااااااااااااااای که از دوست داشتنت سرشار سرشارم خداجونم شکرت که بهم مجی دادی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 5:40  توسط زهرا   | 

از عشقت لبریزم مجتبی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 4:25  توسط زهرا   | 

بعد از یک ماه

سلام . امروز بعد از یک به وبلاگم سرزدم خیلی دلم تنگ شده خیلی زیاد واسه همه دوستای خوبم که فکر کنم به خاطر غیبت طولانی مدتم منو فرامش کردن ولی من به یاد همهتون هستم و براتون آرزوی بهترین ها رو دارم.

و اما

مجتبی جونم دلم مثل همیشه واست داره پر می کشه بد جور دلتنگم اینجا هوا ابریه مثل دل من که از این فاصله های ناتمام ابریه الان باهم حرف زدیم ولی دیگه حرف زدنم آرومم نمی کنه نمی دونی چقدر دلم واسه چشای خوشگلت تنگ شده یه وقتایی مثل دیروز تو اتوبوس می خوام از نبودنت بمیرم الهی زهرات قربونت بره که دل توام تنگ شده مجی کاش زودتر بتونی بیایی پیشم دیگه یه جورایی  بریدم  طاقت ندارم

خدای من کمکمون کن خدای مهربونم به من صبر و طاقت دوری از عزیزترینمو  بده  خدای خوبم کمکمون کن تا بتونیم زودتر همدیگه رو ببینیم  خودت از دلمون  خبرداری 

ای مهربانترین مهربانان

  دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر             با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 23:1  توسط زهرا   | 

مجتبی جونم سلام سلامی به وسعت آسمون به پاکی بارون بازم یه روز دیگه از زندگیمون شروع شد بی اینکه کنار هم باشیم مجتبی نمی دونی چه حس و حال غریبی دارم حس می کنم همه ی این روزایی که دارن بی تو می گذرن دروغن یه خوابن که فقط زود می گذرن و تموم می شن ولی چه خواب طولانیه چه زجر آوره وقتی همه ی وجودم صدات می کنه  ولی نمی بینمت  وقتی قلبم فقط واسه تو می تپه ولی کنارم نیستی میدونی حال من مثل کیه ؟ مثل یه آدمی که منتظره یه اتفاقه بزرگه منتظره رسیدن به یه هدف قشنگ همه ی فکر و ذکرش فقط اون هدفست و همه ی عمرشو سعی می کنه به اون برسه ولی نمی دونم چرا نمی رسه چرا اینقدر رسیدن سخته وقتی هدفت مقدسه خیلی براش تلاش می کنی و هر ثانیه که می گذره که واسش مثل یه عمره این حرفارو که میزنم فکر نکنی خسته شدم نه فقط یه جورایی حس می کنم تمام روز وشبای عمرم که میتونن در کنار تو قشنگترین لحظه ها باشن خیلی سخت می گذرن خیلی دیر می گذرن حس می کنم دارم لحظه های خوب زندگیمو از دست میدم مجتبی جون نمی دونم چطور حرفای دلمو بنویسم یعنی نمی شه با کلمه ها گفتشون بعضی حرفا بعضی احساسو هیچ وقت با هیچ کلمه و جمله ای بیان نمی شن نمی دونم تو چقدر با این حرفایی که زدم آشنایی چقدر حس و حالمو می فهمی نمی دونم تو چطور به این روز و شبا نگاه می کنی و واست چطور می گذرن نمی دونم

ولی مجتبی یه طورایی از این زندگی بی روح خسته شدم مثل ادمی که هر چی راه میره دورتر میشه مثل کسی که تو یه بیابون بی انتها راه می ره که نمی دونه کجا می ره تا کی باید بره اصلا آیا می رسه یا  فقط باید بره بره 

ولی تو هر قدمی که برمی داره وقتی حس می کنی واسه چی داره زجر می کشه واسه چی داره خسته میشه هدفش چیه یه نفس عمیق می کشه و یه یا علی می گه تندتر راه میره تندتر تندتر   وقتی فکر می کنم که تو رو دارم از زندگی دیگه هیچی نمی خوام هیجی هیچی

 فقط تو مجتبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:13  توسط زهرا   | 

وای که چقدر از آدمایی که خیال می کنن فقط حرف اونا درسته و همه چیزو می دونن و منطقین متنفرم چقدر از نصیحت و پند و اندرز بدم می آد دیگه خسته شدم از زخم زبون و نیش و کنایه می فهمین خسته شدم دوست دارم برم یه جایی که هیچ کس که بفهمن عشق و دوست داشتن یعنی بفهمن زندگی بی دوست داشتن ارزشی نداره ولی امان از این بزرگترایی که نمی خوان ماروباور کنن نمی دونم چرا اینقدر با عشق غریبه اند البته گناهی ام ندارن اونا با عشق ازدواج نکردن که حرف ماهارو بفهمن همونطور که ما نمی تونیم اونارو درک کنیم از دیروز تا حالاکه با مامان و خاله اینا بحثم شده خیلی حالم گرفتست کاش یکی بود که بهشون بفهمونه دوست داشتن یعنی چی ، وقتی یکی واست مثل نفسته  وقتی عشق یکی تو تارو پودته چطور می تونی به کس دیگه ای فکر کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مجتبی جونم تویی همون که نفسه همون که عشقش تو تار و پودمه بدون با دنیا عوضت نمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییکنم عشق خودمی عزیزدلمی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:5  توسط زهرا   | 

سلام آقایی دلبر

خوبی فداتشم راستش خیلی دلم واست تنگ شده دورت بگردم الهی فدای چشای خوشگلت میشم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 5:35  توسط زهرا   | 

شبی در جاده می رفتم

ماه هم می آمد

می ایستادم

ماه هم می ایستاد

فریاد زدم بمان !

ماند.

تنهایی باید در کمال باشد 

-----------------------------------------------

کسی به آلاچیقم آمد

گفت : چه داری که چنین آرامی و آسوده ؟

گفتم : نداشتن

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 5:30  توسط زهرا   | 

سلام آقایی خوبم امروز که از خواب بیدارشدم خیلی دلم هواتو کرد ولی تو هنوز لالایی. راستش خیلی وقته حال و حوصله نداشتم آپ کنم الهی قربونت برم مریضیت روز و شبمو به هم ریخته تو این دو هفته حوصله هیچ کاری و نداشتم دورت بگردم نمی دونم چرا اینقدر مضطربم آقایی امروز قراره بری دکتر نمی دونی چقدر دلم آشوبه ولی میدونم که هیچی نیست تو خوب خوبی دردت تو قلب زهرات الهی بمیرم واست تو یه لحظه درد بکشی من میمیرم فدای سرت بشم من مجتبی جونم  واست نذر کردم مگه میشه خدا به حرف بندش گوش نکنه نگران هیچی نباش خوب فدای قلب مهربونت بشم دیشب هی خودتو لوس می کردی و می گفتی می خوام پیشیت باشم لوس لوسی منی دیگه ولی اگه پسر بدی بشی  میشی .... من که بدت میاد حالا دیگه انتخاب با خودته یا پیشی یا..... راسی سحر که خواستی بیدارم کنی فکر کنم خیلی زنگیدی نه وای مجتبی گوشیم سایلنت بود یه دفع از خواب پریدم دیدم داری می زنگی الهی قربون شکل ماهت برم مجی سحرو افطار که میشه اینقدر دلم می خواد کنارت باشم می خوام خودم واست چایی بریزم آقایی خودم میز و بچینم ولی ههههههههههههههههههی هههههههههههههههههههی هههههههههههههههههههههی مجتبی دعاکن سال دیگه ماه رمضون یا تو خونه ی ما باشی یا من خونه ی شما وای که چقدر خوش می گذره ای خداااااااااا کمکمون کن مهربون مجتبی جونم نمیدونم کی این آپ و می خونی ولی اینو بدون زهرات واست میمیره ترا خدا زودی خوب شو مجیییییییییییی 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 22:2  توسط زهرا   | 

وای که چه قدر حالم خوبه

سلام آقایی نفسه سلام همه زندگیم

 نمی دونی چه قدر حالم خوبه و شادم خیلی خیلی مجی آخه الان بات کلی حرفیدم خیلی مزه داد خیلی خوشحالم که صد

 

ای خوشگلتو شنیدم وای که چقدر انرژی گرفتم الهی زهرات فدای مهربونیات بشه فدای قربون صدقه رفتنات مجی توام یه طور دیگه بودی هی می گفتی دلم برات تنگ شده هی نازم می دادی آخ الهی فدای دل تنگت بشم نبینم غصه بخوریا می میرم امروز خیلی شیطونی کردم تو ام هی می دفتی دوباره شیرین شدیا وای وای چقدر حال میده هی خودمو واست لوس می کنم توام هی ناز می دی جااااااااااااااااااااااااااااااااانم وقتی باهم می حرفیم  می فهمم که چقدر همو دوست داری نفسی آخی جان هی می پرسی نفس من کیه ها؟ منم میدفتم همه ی نفسات منم تو می دفتی الهی قربونت برم معلومه که همه ی نفسام توییییییییییییییییییییی . وای اگه بنویسم همه ی حرفامونو می نویسم مجی بهتره دیده ننویسم فقط بگم دنیا دنیا دوست دارم هستی من ُ وجود من ُ عقش مهربونم خیلی ماهیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی به قول خودت ۱۰۰ میلیون تا بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 5:21  توسط زهرا   | 

خدایا تا آخرین لحظات عمرم قدرتم ده که بارقه قلبم نام او باشد

وتو ای مهربان ای کسی که در طول زندگی تمام وجودم خواهان تو ست

وبا تک تک عضوهایم نام تو را بر سطر سطر ورق های زندگیم می نگارم

اگر زمانی فرا رسد که دستهایم را ببرند با چشمم خواهم گفت

واگر چشمانم را کور کنند با زبانم خواهم گفت

واگر زبانم را قطع کنندبا خون در رگهایم خواهم گفت

دوستت دارم.......!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 5:18  توسط زهرا   | 

دلتنگی

 

اسطوره های کودکیم را صداکنید

من را میان قصه ی آنها رهاکنید

دنیای مردمان  حقیقی دروغ بود

دیگر حساب باور من را جدا کنید

بی قهرمان و قصه نشستن برای چیست

فکری به حال آخر این ماجرا کنید

یکبار قصر رستم افسانه ساز را

 در نغمه های تلخ حقیقت به پا کنید

اینجا فنا پذیر و حقیرند مردمان

من رابه جاودانه شدن آشنا کنید

از دست واقعیت این شهذر خسته ام

اسطوره های کودکیم را صدا کنید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 5:13  توسط زهرا   |